گیلانه

روزی سی گل برای کسب خبری از رحمان ، با مادرش عازم تهران می شوند . در راه ، گیلانه از دخترش می خواهد که سی گل به روستایشان باز گردد . در راه به عروس و دامادی که با هم اختلاف دارند بر می خورند و همچنین آوارگی مردم جنگ زده را می بینند .

هنگامی که سی گل به خانه می رسد ، با خانه خالی مواجه می شود و از همسایه ها می شنود که رحمان ، اثاثیه خانه را برده تا اجاره خانه پرداخت نکند .

در آن لحظه ، بمباران می شود . پانزده سال بعد ، اسماعیل از جنگ برگشته ، در حالی که دچار عارضه قطع نخاع شده است و دیگر قادر به حرکت کردن نیست .

گیلانه ، با عشق و محبّت از او مراقبت می نماید . نامزد اسماعیل نیز ازدواج کرده است و روزی که برای دیدن گیلانه به خانه آنها می آید ، گیلانه با دیدن فرزندانش ، به او طعنه می زند .

گیلانه امیدوار است که زنی به نام عاطفه (که همسر خود را در جنگ از دست داده و شوهرش در کنار خانه گیلانه مدفون است) ، با اسماعیل ازدواج کند . عاطفه ، هر سال برای زیارت مزار همسر شهیدش به آن جا می آید .

کسی به جز دکتر که او نیز دست خود را در جنگ از دست داده است ، به دیدن خانواده گیلانه نمی آید .

اسماعیل از دکتر می خواهد تا مادرش را راضی نماید تا او را در آسایشگاه معلولان بستری نماید تا سربار و مزاحم مادر خود نباشد ؛ چرا که با توجه به عشق شدید مادر به اسماعیل ، راضی کردن او ، امری محال و غیر ممکن شده است .