چهارانگشتی

فواد از خانواده اش خداحافظی می کند، به سمت قطاری که قرار است اورا به تهران برساند تا آرزوهای دور و درازش را به کف بیاورد.فواد بد از ترس دیر رسیدن به ایستگاه و جا ماندن از قطار از زیر قران رد نمی شود، چرخ ماشین اش پنچر می شود، به قطار نمی رسد، توی ایستگاه با خانمی که احتمالا همین الان از سفینه مریخ پیاده شده آشنا می شود. دزدی می کند، چاقو کشی می کند، معتاد می شود، یکی از انگشت هایش را از دست می دهد، رفیق روزهای دورش را می کشد... و ته ته همه این کارها خیانت می کند.این همان آدم بد ماجراست! فواد به محض این که نام اش را از دست می دهد قدم در مسیر از دست دادن می گذارد.از دست دادنی که محدود به انگشت و چشم اش نیست. تبدیل می شود به فرزاد، می شود چهار انگشتی، می شود فرزاد یک چشم .... و خلاصه کم کم هیچ هویتی ندارد.